الهی
الهی ؛ باز آمدیم با دو دست تهی ، چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهی.
الهي ؛ گرفتار آن دردم كه دوای آنی ، و در آرزوی آن سوزم كه تو سرانجام آنی.
الهي ؛ هر دلشده اي با ياري و غمگساري ، و من بي يار و غریبم .
الهي ؛ چراغ دل مريداني و انیس جان غريباني ، كريما ، آسایش سینه محباني و نهایت همت قاصداني.
الهي ؛ جرم من زیر حلم تو پنهان است ، تو پرتو عفو خود بر من گستران.
الهي ؛ این چیست كه با دوستان خود كردي ، كه هر كه ایشان را جست تو را یافت و تا تو را ندید ایشان را نشناخت.
الهي ؛ عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم.
الهي ؛ بر تارک ما ، خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلای خود گرفتار مكن.
الهي ؛ چون به تو بنگریم ، شاهيم و تاج بر سر ، و چون به خود نگریم ، خاكيم و از خاك کمتر.
الهي ؛ هر كس تو را شناخت هر چه غير تو بود بينداخت.
هیچ فكر كرده ايد كه چه مي شد اگر ...
خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بدهد ؛ چون دیروز ما وقت
نکردیم از او تشکر كنيم .
خدا فردا دیگر ما را هدایت نمي كرد ؛ چون امروز اطاعتش
نکردیم .
امروز خدا با ما همراه نبود ؛ چون امروز نمي توانیم درکش كنيم
دیگر هرگز شکوفا شدن گلی را نمي ديديم ؛ چون وقتی خدا باران
فرستاده بود ، گله كرديم .
خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ مي كرد ؛ چون ما از محبت
ورزیدن به دیگران دریغ كرديم .
خدا فردا کتاب مقدسش را از ما مي گرفت ؛ چون امروز فرصت
نكرديم كه آن را بخوانیم .
خدا در خانه اش را مي بست ؛ چون ما د ر قبلهای خود را
بسته ايم .
امروز خدا به حرفها يمان گوش نمي داد ؛ چون دیروز به
دستورهایش خوب عمل نكرديم .
خواسته ها يمان را بي پاسخ مي گذاشت ؛ چون فراموشش كرديم .
بيائيم خود را به خدا نزديكتر كنيم و بذر خدا شناسي را در
قلبهای خود بكاريم .
حكايت آدم
آدم را پرسیدند كه از روزگار عمرت کدام وقت خوشتر بود ؟
گفت : آن دویست سال كه بر سنگی برهنه نشسته بودم و ، در
فرقت بهشت ، نوحه و گريه مي کردم .
گفتند : چرا ؟
گفت : زیرا كه هر بامداد جبرئیل آمدي ، گفتي ملک – حق تعالی-
مي گوید : اي آدم ، بنال ؛ كه من ، كه آفريدگارم ، ناله و نوحه
تو دوست دارم .
دختر ماه

رفت تنها آشنای بخت من ،
رفت با غم ها مرا تنها گذاشت
چون نسیم تند پو از من گریخت ،
آهوانه سر به صحراها گذاشت
ماه را گفتم كه : ماه من کجاست ؟
گفت: هر شب روي در روي منست
در دل شب ، هر كجا مهتاب هست
ماه تو بازو به بازوي منست
باغ را گفتم كه : او را ديده اي
گفت : آري عطر اين گل ها اوست
لحضه اي در دامن گل ها نشست
نغمه ي جانبخش بلبل ها ازوست
چشمه را گفتم : ازو داري نشان ؟
گفت : او سرمايه ي نوش منست
نيمه شب ها با تني مهتا برنگ
تا سحر گاهان در آغوش منست
از نسيم فرودينش خواستم
گفت: هر شب مي خيزم در كوي او
اين همه عطري كه در چنگ منست
نيست جز عطر سر گيسوي او
اي رميده ! اي گريزان عشق من !
چشمه يي ؟ نوري ؟ نسيمي ؟ چيستي ؟
دختر ماهي ، عروس گلشني
با همه هستي و با من نيستي .
مجموعه شعر‹ سرود قرن › «استاد مهدي سهيلي»
تازه مي شوم
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتیاق بارش شبنم
نیلوفرانه
به آسمان دهان باز مي کنم
اي آفریننده شبنم و ابر
آیا تشنگی مرا پایان مي دهي ؟
تقدیر چیست ؟
مي خواهم از تو سر شار باشم
جهان قرآن مصور است
و آیه ها در آن
به جاي آن كه بنشینند ، ایستاده اند
درخت يك مفهوم است
دریا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشید و ماه و گیاه
... با چشمهای عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم
زنده ياد (( سلمان هراتی ))

