در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار
داد و برای این كه عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جايی
مخفی كرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند . بسیاری هم غرولند می کردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد . حاکم این شهر عجب مرد بي عرضه ای است و ...
با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت . نزدیک غروب ، يك روستائی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزديك سنگ شد . بارهايش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد .
ناگهان كيسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك یادداشت پیدا كرد . پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد."
اتل متل یه بابا که اسمه او احمده
نمره جانبازیهاش هفتاد و پنج در صده
او نکه دلاوریهاش تو جبهه غوغا کرده
حالا بیاین ببینین کلکسیون درده
او نکه تو میدون مین هزار تا معبر زده
حالا توی رختخواب افتاده حالش بده
بابام یه یادگار از جنگ و خون و آتیشه
با یاد اون موقع ها ذره ذره آب میشه
آهای آهای گوش کنین درد دل بابا رو
می خواد بگه چه جوری کشتند بچه ها رو
هیچ می دونی یعنی چی زخمیهارو بیاری
یکی یکی رو با زور تو آمبولانس بذاری
درست جلوی چشمات یه خورده اون طرفتر
با شلیک مستقیم ماشین بشه خاکستر
آی قصه قصه قصه نون و پنیر و پسته
هیچ تا حالا شنیدی تانکها بشن قناصه
می دونی بعضی وقتها تانکها قناصه بودند
تا سری رو می دیدن اون سرو می پروندن
سه راه شهادت کجاست می دونی دوشکا چیه
می دونی تانک یعنی چی یا آرپیجی زن کیه
آرپیجی زن بلند شد ( ومارمیت ) رو خوند
تانک اونو زودتر زدش یه جفت پوتین ازش موند
یه بچه بسیجی اون وره میدونه مین
رفت زیره چرخهای تانک له شده بود رو زمین
خودم تو دیده بانی با دوربین قرار گاه
رفیقمو می دیدم تو گودی قتلگاه
آرپیجی تو سرش خورد سرش که از تن پرید
خودم دیدم چند قدم بدون سر می دوید
هیچ می دونی یه گردان که اسمش (الحدید)ه
هنوزم که هنوزه گم شده ناپدیده
اتل متل توتو له چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزید نترسیدی قبوله
عاشقی یعنی اینکه چشمایی که تا دیروز
هزار تا مشتری داشت چندش میاره امروز
اما غمی نداره چون عاشق خداشه
به جای مردم خدا مشتری چشاشه


